هر کی یه پایانی داره
احساس میکنم پایان من هم نزدیکه
دیگه میخوام دل ببرم
از دنیا و آدماش دیگه خسته شدم
میرم یه جای دورو بی نشون
اگه ازم خبر خواستین فقط میگم دیدار به قیامت
دلیل رفتنم چون اون میره منم میرم
لا اقل کاش می اومد واسه خدا حافظی
اما چیکار کنم که نیومد
حلالم کنید
یا حق

خوبی؟ حال قلب مهربونت چه طوره؟
اگه می دونستم این قلب مهربون ممکن چه قدر از دوری من خشمگین می شه و چه مجازاتی برام در نظر میگیره هیچ گاه غیبت نمی کردم.
یادته گفتم میخوام برات قصه بگم!ا
لان میخوام برات قصه ی ۲ تا دوست رو می گم.
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از اونها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون اینکه چیزی بگه روی شنهای بیابان نوشت:" امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد."
آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه ی آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق بشه که دوستش به کمکش شتافت و او رو نجات داد. بعد از اونکه از فرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:"امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد."
دوستش با تعجب از او پرسید:" بعد از اینکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟"
دیگری لبخند زد و گفت:" وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد."
خوب بود شاهزاده ی من؟ از قصه خوشت اومد؟
فکر می کنین دوستی شاهزاده با من می تونه مثل دوستی این دو باشه؟!!!...
من میگم اونا میتونن مثل ما باشن.چون ما از اونا بهتریم.........

اره من کفر نعمت کردم .وقتي به خود باز امدم از روياهام فاصله گرفته بودم تو ديگه کنارم نبودي وتقلاي دوباره ي به تو رسيدن نتيجه اي نداشت.
من تو را از دست داده بودم ولي اميدم رو نه من هنوز ته دلم براي دوباره ديدنت براي بوییدنت و برای بوسيدنت و براي حس کردنت اميدوار بودم و لحظه شماري مي کردم.فکر میکردم که تو نرفتی حتما من تو اين شلوغي تو را گم کردم.
به هر کجا و هر کسي رسيدم نشاني از تو مي گرفتم. مثه اينکه تو همين ديروز انجا بودي.من بوی تو رو حس میکردم ولی از خودت خبری نبود. هر کجا مي رفتم يه قدم جلوتر از من بودي باز کاري نداشتم جز متوسل شدن به او.....
اره من تو را از او مي خواهم و اميد دارم که روزي به تو خواهم رسيد وآنروز تا ابد در کنار وجود بينهايت تو خواهم ماند
تا ابد.....
منتظر رسیدن وبوییدن وبوسیدنت می مانم
به قول یک نفر که می گفت :"عشق يه عاشق با نديدن کم نمیشه "
مواظب خودت باش
یا حق.......

در سینة عاشقان ، پیام است حسین
همواره تجّسم قیام است حسین
دل چسبترین شعر کلام است حسین
در دفتر شعر ما ، ردیف است حسین
بیداری ما خواست ، به خون خفت حسین
گر بر ستم قرون ، بر آشفت حسین
با لهجة خون ، سرّ گلو گفت حسین
آنجا که زمان ، محرم اسرار نبود
هر چیز که داشت بیریا داد حسین
الحق که به ما درس وفا داد حسین
آن هستی خود زکف چرا داد حسین ؟
یعنی که تأملی کنید ای یاران .


